سوار خواهد آمد. سرائی رفت و رو کن  

کلوچه بر سبد نه، شراب در سبو کن

 

ز شستشوی باران، صفای گل فزون‌تر  

کنار چشمه بنشین، نشاط و شستشو کن

 

جلیقۀ زری را ز جامه‌دان در آور  

گرش رسیده زخمی، به چیرگی رفو کن

 

ز پول زر به گردن ببند طوقی اما  

به سیم تو نیارزد، قیاس با گلو کن

 

به هفت رنگ شایان، یکی پری بیارای

ز چارقد نمایان، دو زلف از دو سو کن

 

ز گوشه خموشی، سه‌تار کهنه بر کش

سرودی از جوانی، به پرده جستجو کن


 

چه بود آن ترانه؟ بلی، به یادم آمد

ترانۀ «ز دستم گلی بگیر و بو کن»

 

سکوت سهمگین را از این سرا بتاران

بخوان، برقص، آری، بخند و های و هو کن

 

سوار چون در آید در آستان خانه

گلی بچین و با دل نثار پای او کن

 

سحر که حکم قاضی رود به سنگسارت

نماز عاشقی را به خون دل وضو کن

 سیمین بهبهانی