شعله

من بی تو نیستم، تو بی من چه می‌کنی؟
بی‌صبح ای ستاره‌ی روشن چه می‌کنی؟

شب را به خواب‌دیدن تو روز می‌کنم
با روزهای تلخ ندیدن چه می‌کنی؟

این شهر بی تو چند خیابان و خانه است
تو بین سنگ و آجر و آهن چه می‌کنی؟

گیرم که عشق پیرهنی بود و کهنه شد
می‌پوشمش هنوز، تو بر تن چه می‌کنی؟

من شعله شعله دیده‌ام ای آتش درون
با خوشه خوشه خوشه‌ی خرمن چه می‌کنی!

پرسیده‌ای که با تو چه کردم هزار بار
یک بار هم بپرس تو با من چه می‌کنی؟!
-مژگان عباسلو

خون

خون به دلم کرد و کناری گذاشت
در سبدم عشق اناری گذاشت

تا ببرد صبر و قرار از دلم
با دل تو عشق قراری گذاشت

خوار مرا خواست اگر در فراق
همدم گلهای تو خاری گذاشت

هیچ سری نیست که بی سرّ اوست
عشق به دوش همه باری گذاشت

عقل پریشان‌شده دید و گذشت
عشق اگر راه فراری گذاشت

قبل تو و بعد تو چیزی نبود
بین دو پاییز بهاری گذاشت

-مژگان عباسلو

روز سیاه

روی گرداندی و بر من یک نگاه انداختی
روی گرداندی و من را یاد ماه انداختی

روی گرداندم نبینم شب سر بام که ای
کی به جز من را به این روز سیاه انداختی

خیل مژگان و کمان ابرو و تیر نگاه...
تا رسیدی لرزه بر قلب سپاه انداختی

شاد و غمگین، مستم و هشیار، آباد و خراب
خوب می دانی چه آشوبی به راه انداختی

"با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام"
بعد از این، حالا که ما را در گناه انداختی

آن شب قدری که می گفتند خلوت با تو بود
زاهدان را هم ببین در اشتباه انداختی

خواستم دل پس بگیرم از تو، کمتر یافتم
آه از این سوزن که در انبار کاه انداختی!

-مژگان عباسلو

سـفر، بهانه ی خوبـی بـرای رفتـن نیست

سـفر، بهانه ی خوبـی بـرای رفتـن نیست

نخواه اشک نـریزم، دلـم کـه آهـن نیست!


نگو بـزرگ شدم، گریـه کـار کوچک هـاست

زنی که اشک نریزد قبـول کـن، زن نیـست


خبر رسیده که جای تـو راحـت است آنـجا

قـرار نیست خـبرها همیشه...اصلا نیست


شب است بی تو دراین کوچه های بارانی

و پــلک پنــجره ای در تـب پریــدن نیــست


 حســود نیــستـم امــا خـودت ببــین حتی

چراغ خانه ی مهتاب بی تو روشن نیـست


"مــــرا ببخش اگــر گــریه می کنــم وقتـی

نوشته ای که غزل جای گریه کردن نیست"

.....

زنی که فال مرا می گرفت، امشب گــفت:

پــرنده فکــر عبـور است، فکــر مــاندن ......

مژگان عباسلو

شاید علف‌ها جان بگیرند

با مرگ من شاید علف‌ها جان بگیرند


شب بادهای هرزه‌ای میدان بگیرند


سرما بریزد در خطوط استوایی


صبح زمین را عصر یخ‌بندان بگیرند


تندیسی از عشق و جنونم تا دم مرگ


ای کاش دستانت مرا سیمان بگیرند


تو تکه‌ای از آسمان روی زمینی


باید تو باشی ابرها باران بگیرند


من سخت گشتم تا تو را فهمیدم ای خوب!


حیف است این مردم تو را آسان بگیرند


مردم چه می‌فهمند این عشق اتفاقی‌ست؟


باید بیفتد قصه‌ها جریان بگیرند


در چشم‌های میش‌ها هم ماده‌گرگی‌ست


... تا استخوان عشق را دندان بگیرند


آقای اشعار عبوسم! زنده‌گی کن


نگذار آغاز تو را پایان بگیرند


حیف‌ست عشق از دست‌هایت جان نگیرد


زودست دستان تو بوی نان بگیرند

مژگان عباسلو

قصه در گوش تو خوب است

سر می‌گذارم، قصه در گوش تو خوب است


داغ شقایق‌های آغوش تو خوب است


از بچه آهوهای چشم من بپرسند


سرسبزی چشمان خاموش تو خوب است


کندوی هر عشقی فقط شهد و شکر نیست


نیش زبان‌های من و نوش تو خوب است


من بار سنگینی به دوش روزگارم


باری اگر بردارم از دوش تو خوب است


این روزها با آنکه خود را هم فراموش


وقتی نخواهم شد فراموش تو، خوب است


مژگان عباسلو

من را نگاه می کنی

من را نگاه می کنی اما چه سرسری


جوری که ممکن است به زنهای دیگری…


باتوم به دست! اینکه کتک می زنی منم !


همبازی خجالتی و کوچکت ، پری!


دمپایی ام همیشه مگر تا به تا نبود ؟


حالا مرا دوباره به خاطر می آوری ؟


ما سالهاست بی خبر از هم گذشته ایم


هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری


شاید که آشنای یکی دیگر از شماست


آن نوجوان که با لگد از هوش می بری…


در چشمهای میشی تو گرگ می دود


یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری!


*****


در باور تو ارزش من نصف توست ، نه ؟


زن جنس پست و مرد..بگو؟! جنس ِبهتری!


در باور تو ارزش من هم ، تن ِمن ست


دستور می دهی که «موها زیر روسری!»


وقتی بهشت ودوزخ من دست سازتوست


دیگر کدام مکتب و آیین و باوری؟


حالا ببین چرا به تنفر صدای من…


حالا بگو چگونه تو…انگار که کری


من گریه می کنم ، ولی نه در برابرت


من گریه می کنم ، ولی از نابرابری


مژگان عباسلو‬

زخم خنجرخورده

موج می‌داند ملال عاشق سرخورده را

زخم خنجرخورده، حال زخم خنجرخورده را
 
در امان کی بوده‌ایم از عشق، وقتی بوی خون

باز، وحشی می‌کند باز ِ کبوتر خورده را
 
مرگ از روز ازل با عاشقان هم‌کاسه است

تا بلرزاند تنِ هر شام ِ آخر خورده را
 
خون دل‌ها خورده‌ام یک عمر و خواهم خورد باز

جام دیگر می‌دهندش جام دیگر خورده را
 
شعر شاید یک زن زیباست، من هم سایه‌اش

می‌کند مشغول خود، هرکس به من برخورده را
 
مژگان عباسلو

مرداد ماه


سرخ و غلیظ در شریانم وزیده‌ای ...

شعر است یا جنون به زبانم وزیده‌ای؟ ... !
 
مثل نسیم نیمه ی مرداد ماه گرم
در ظهر چشمهای جوانم وزیده ای
 
من گم شدم درست زمانی که آمدی
تو از کدام سمت ِ جهانم وزیده ای؟
 
مثل بهار، آمدنت ناگهانی است
در من بدون آنکه بدانم وزیده ای !
 
این بار چندم است که من عاشقت شدم؟
این بار چندم است به جانم وزیده ای؟
 
حرفی بزن که شعر شود در دهان من
حالا که باز در هیجانم وزیده ای
 
باران و عشق حادثه ای آسمانی اند
باران گرفته است ... گمانم وزیده ای !


... مژگان عباسلو ...

شاهزاده

در کنج ایوان می‌گذارد خسته جارو را
در تشت می‌شوید دو تا جورابِ بدبو را

با دست‌های کوچکش هی چنگ پشتِ چنگ
پیراهن چرکِ برادرهای بدخو را…

قلیان و چای قندپهلو فرصت تلخی‌ست
شیرین کند کام پدر، این مرد اخمو را

هر شب پری‌های خیالش خواب می‌بینند:
یک شاهزاده، تٓرك یک اسب سفید او را…

یک روز می‌آیند زن‌ها کِل‌کشان، خندان
داماد می‌بوسد عروس گیج کم‌رو را

یک حلقه از خورشید هم حتی درخشان‌تر…
ای کاش مادر بود و می‌دید آن النگو را

او می‌رود با گونه‌هایی سرخ از احساس
یک زندگیِ تازه‌ی گرم از تکاپو را …

او زندگی را سال‌های بعد می‌فهمد
دستِ بزن را و زبانِ تند بدگو را

روحش کبود از رنج و جسمش آبرودار است
وقتی که با چادر، کبودی‌های اَبرو را…

اما برای دخترش از عشق می‌گوید
از بوسه‌ی عاشق که با آن هرچه جادو را…

هرشب که می‌خوابند، دختر خواب می‌بیند:
یک شاهزاده، ترک یک اسب سفید او را…


"مژگان عباسلو"

باز باران!

چرا بی‌قراری؟ چرا درهمی؟

چرا داغ‌داری؟ خرابی؟ بمی؟! 


مگر سرنوشت منی اینقدَر

غم‌انگیز و پیچیده و مبهمی؟


مرا دوست داری ولی تا کجا؟

مرا تا کجا “دوستت‌دارم‌”ی؟


نه با تو دلم خوش، نه بی تو دلم…

جهنم-بهشتی، نه! شادی-غمی


تو هم مثل باران که نفرین شده‌ست

بیایی زیادی، نیایی کمی 


جهان، ابر خاموش و بی‌حاصلی‌ست

بگو باز باران! بگو نم‌نمی…… 



مژگان عباسلو

می‌خواهمت

می‌خواهمت اگرچه دلم با تو صاف نیست

بین غریبه‌هاست که هیچ اختلاف نیست

برگرد پیش از آن‌که از این دیرتر شود

این درّه است بین من و تو، شکاف نیست

گنجشک کوچکی که تو سیمرغ خواستی

در مشت توست، آن‌ طرف کوه قاف نیست

بگذار تا مقابل روی تو بگذرم*

جایی که در مقابله امکان لاف نیست

تا چشم تو خلاف لبت حرف می‌زند

حظی‌ست در سکوت که در اعتراف نیست

برگرد مثل بارش باران به خانه‌ام

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست*


مژگان عباسلو 

بیزار

بیزارم از این وهم تکراری

این خواب‌دیدن حین بیداری


نه می‌کُشی، نه رو به بهبودی

ای خاطراتت خنجری کاری!


ای هرچه بود از من به غارت برد!

تو با مغول‌ها نسبتی داری؟


از آرزوی دیدنت سیرم

از تشنگی تنها به دیداری…


بعد ز تو روز خوش ندیدم، تو

آقامحمدخان قاجاری


مژگان عباسلو 

ماهی خسته‌

دل، ماهی خسته‌ای که در تور افتاد

در چاله عجب نیست اگر کور افتاد

از عشق چه خیر غیر ناکامی دید؟

بر چاک چه جز وصله‌ی ناجور افتاد؟

از اصل خودش دور شد و بالا رفت

این بود که فواره‌ی مغرور افتاد

بسیار به غیر او دلم شد نزدیک

تا از غم عشق او کمی دور افتاد

بسیار به صخره‌ها سرش را دریا

کوبید بیفتد از سرش شور، افتاد؟

من با غم او از خود او دوست‌ترم

او با غم من از خود من دور افتاد!

با اینهمه راضی‌ست نشابوری که

از چنگ مغول به چنگ تیمور افتاد


مژگان عباسلو 

اندکی غم


اندکی غم داشت چشمان تو، حالا بیشتر

زندگی با عشق اینطور است: پرتشویش‌تر

خویشتن‌داری و این خوب است اما فکر کن

روزگاری می‌رسد من با تو قوم و خویش‌تر…!

گاه با امواج گیسو، گاه با یک طره مو

گاه نیش کوچکی کافی‌ست، گاهی نیش‌تر

یک نظر گفتند در اسلام تنها جایز است

حیف! با حسرت دلت را می‌شد از این ریش‌تر…

احتیاجی نیست با من آبروداری کنی

من تو را آشفته‌تر هم دیده‌بودم پیش‌تر

هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو با آنکه من

مطمئنم تو از اینها عاقبت‌اندیش‌تر


مژگان عباسلو 

نامه‌رسان

تا باد میان من و تو نامه‌رسان است

موی من و آرامش تو در نوسان است

 

دستی که مرا از تو جدا کرد نفهمید

دعوا نمک زندگی هم‌قفسان است

 

بگذار که اوقات تو را تلخ کنم گاه

شیرینی بسیار، خوراک مگسان است

 

هرچند که هر شاخه‌گلی رنگی و بویی…

اما دَلگی خاصیت بوالهوسان است

 

اینطور هوا حامل توفان جدیدی ست

اینطور میان من و تو نامه‌رسان است…

 

دنیا که به کام تو و من نیست، چه فرقی

دارد که بدانیم به کام چه کسان است؟

 

مژگان عباسلو