محض احتیـــاط
ماه من گاهی نگاهــــم کن ، برایم کافی است
زیر لب گاهی صـــــدایم کن ، برایم کافی است
جــان و تن با توســـــت ، محض احتیـــاط آخرین
بند عشقت را به پــایم کـن ، برایــم کافی است
نازنیـــن با یک کــــــــلام تند ، حتی فحـــــش بد
از سکوت غم رهـــــــایم کن ، برایم کافی است
من نمی خواهــــم گلی در جمع تقدیمــــم کنی
گوشه ای آهسته یادم کن ، برایم کافـــی است
در وداع آخـــــرین ،حتـــی به یک لبخنــــــد سرد
لحظه ای ای خوب یادم کن ، برایم کافــی است
در عبــــــور روزهــــــا جـــــــایی اگـــــر دیدی مرا
رو به سوی چشم هایم کن ، برایم کافــی است
گـــــــر ندیـدم بار دیگـــر مــــــــــاه مــن روی تو را
یک نظـــــر بر خاطـــــراتم کن ، برایم کافی است
خواهشــی دیگــر ندارم از حضورت غیـــــر از این:
در نماز خود دعــــــایم کن ، برایــــم کافـی است
با رقیبان عشـق ورز و غصـــــه ات را بیش از این
مرهمــی بر درد هـــــایم کن ، برایم کافی است
از تمـــــام خوبـــی ات آتش فراهــــــم کن و بعد
طعمه ی آن شعله هایم کن ، برایم کافی است
(جواد مزنگی)