بهای عشق

شبیه آتشی در باد خاکستر نمی گیرم
اگر خاموش گردم شعله را از سر نمی گیرم

به من از خم شدن چیزی مگو چون آنچنان سختم
که شکل از ضربه های پتک آهنگر نمی گیرم

گرفتی هر چه را دادی، خیالی نیست اما من
دلی را که سپردم دست تو،دیگر نمی گیرم

من آن مرغم که بگشایی قفس را باز می ماند
به هر جا خو کنم دیگر، از آنجا پر نمی گیرم

به من گفتی که هر چیزی بهای در خوری دارد
بهای عشق من مرگ است از آن کمتر نمی گیرم

مرتضی جهانگیری 

رها

همان کسی که شنیده ست ناله هایم را
چه می شود که اجابت کند دعایم را؟

چه می شود که دمی در پناه خود گیرد
نگاه خسته ی در بادها رهایم را

دوباره شعله نمی گیری آه می پاشم
اگرچه روی تو خاکستر صدایم را

چنین که می گذری این چنین که می گذری
گمان کنم که نبخشیده ای خطایم را

گمان کنم که همین ابرها نمی خواهند
به گوش تو برسانند گریه هایم را

تو نشنوی غزلم را چه ارزشی دارد
اگر تمام جهان بشنود صدایم را

بگو! بگو که بدانم قلمرو تو کجاست
نمی گذارم از این پس به کوچه پایم را

رها کنید و از او بگذرید ای مردم
کسی نخواست بگیرید خون بهایم را

شیرین خسروی

قوس ابرو

می زند از ریشه اخمت در دلم احساس را
قوس ابروهای تو کم کرده روی داس را

مژه هایت بی نظیرند و تداعی می کنند
در سر پر شور من گلبرگ های یاس را

چهره ات در پشت سر، با منظره، بی منظره
می تواند بر سر ذوق آورد عکاس را

قطره ام در وسع اقیانوس وارت، پیش تو
نه نمی بیند کسی این مرد آس و پاس را

مدعی کافری هستند و سر بر سجده ات
تا خدا بشناسد این خلق خدانشناس را

دور تو از هرزه باید پاک باشد، از ازل
باغبان پیوند زد با ساقه ات وسواس را

می روم شبنم به روی برگ گل یادم دهد
نحوه بر خورد با یک آدم حساس را

جواد منفرد

معجزه

ساعت باران است
پشت این پنجره 
باران به هیاهو سروپا می کوبد
شال ات اینجاست 
کنارِ گل پاییزی این روسری آبی رنگ
بوی سیگار و کمی ادکلن سرد در آن جا مانده
در صف خاطره هایی که نبردی به سفر
زن بارانی هم دوش تو
دیری ست که تنها مانده
من بیاد تو به باران قدمی خواهم زد
شعرکی خواهم گفت
تکه ای یاد به ایوان غزل خواهم برد
اندکی هم آغوش
و تو را پای سپیدار سرکوچه صدا خواهم زد
شاید از راه همان کافه ی دیروز 
کمی برگردی
شاید از عطر گریزان ِ بنفشه
دل ات آشوب شود
تن به باران بزنی
ساعت فاصله را 
روی ملاقات 
کمی کوک کنی
دل به دریا بزنی
آمدن ات تازه شود
مرد باران زده 
تردید نکن
وعده مان کافه ی صوفی
پشت آن میز کنار در ِچوبی بزرگ
راستی یادم رفت
چمدان 
چتر 
ویک مزرعه لبخند
بیا منتظرم 
معجزه کن باران را ......

بتول مبشری
 

گورکن

با بوسۀ تو می شود آرام بخوابم
یک بوسه فقط...تا که سرانجام بخوابم

از معجزۀ بوسۀ تو هیچ عجب نیست
امشب بروم بر لبۀ بام بخوابم

حکمم که بیاید بروم جشن بگیرم
بی واهمه ای تا شب اعدام بخوابم

آنقدر رها باشم و دیوانه که حتی 
امضا نزده برگۀ فرجام بخوابم

ای کاش که می شد به تو پیغام فرستم
تا آمدن پاسخ پیغام بخوابم

می شد عوض خیره شدن در شب تهران
شب ها برسم خانه، پس از شام بخوابم

ای گورکن پیر! چرا دیر رسیدی؟
باید بروم زود سرجام بخوابم

آرش شفاعی

احمقانه

در گیر ظلمتم که پی یک نشانه است
هرجا چراغ دیده گمان کرده خانه است

دائم افول می کنم از خویش این منم
رودی ک برخلاف مسیرش روانه است

اشک روان و موی پریشان و بار غم
چیزی که قحطی آمده بعداز تو شانه است

آگاهی از درون تو یک آرزوی دور
چون کشف غارهای بدون دهانه است

جریان عشق در تو شبیه غزل ثقیل
در من ولی به سادگی یک ترانه است

در قلب بی حرارت تو جای عشق نیست
چکش زدن به آهن سرد احمقانه است

جواد منفرد

 

دلِ رمیدهٔ

رنگِ ز رخ پریدهٔ ما را کسی ندید
این مرغِ پرکشیدهٔ مارا کسی ندید

چون دود،درسیاهیِ شب گم شد از نظر
خوابِ زسرپریدهٔ ما را کسی ندید

بسیار صیدِ جَسته که آمد به جایِ خویش
امّا دلِ رمیدهٔ ما را کسی ندید

پنهان ز چشم ِغیرْ به کنجی گریستیم
اشکِ به رخ دویدهٔ ما را کسی ندید

اغیار،محوِ چاکِ گریبانِ او شدند
پیراهنِ دریدهٔ ما را کسی ندید

خاری که رفته بود به پا،زود چاره شد
خارِ به دل خلیدهٔ ما را کسی ندید

گلچین رسید و دست به یغما گشود و رفت
گلهایِ تازه چیدهٔ ما را کسی ندید

مانندِ نخلِ مومْ که بندد ثمر به خود
یک میوهٔ رسیدهٔ ما را کسی ندید

دامانِ تر،به اشکِ ریا،پاکْ شسته شد
کالایِ آبدیدهٔ ما را کسی ندید

دیوانِ عمر را دوسه روزی ورق زدیم
ابیاتِ برگزیدهٔ ما را کسی ندید
 محمد قهرمان

روح

بي تو حال روح بيتابم فقط تغيير كرد!
علت تحليل اعصابم فقط تغيير كرد!

من اثاث خانه را يك يك عوض كردم، ولي –
خانه آن خانه ست، اسبابم فقط تغيير كرد!

بين عشق آسماني و زميني فرق نيست!
قبله ثابت ماند، محرابم فقط تغيير كرد!

از «ده شب» رفت تا نزديكهاي «پنج صبح»
در نبودت ساعت خوابم فقط تغيير كرد!

«عاشق بيچاره»، «مجنون رواني»، «دوره گرد»
بين مردم اسم و القابم فقط تغيير كرد!

شورشي كردم عليه وضع موجودم؛ ولي –
من رعيت ماندم اربابم فقط تغيير كرد!

اصغر عظیمی مهر

روبراه

بشینی و به صدای صداش فکر کنی
به فکرتم ولی فکرم نباش... فکر کنی
به هق هق‌ش دم رفتن به گریه های خودت
به اونکه کُشتی و مُردی براش فکر کنی

فرو بری تو خودت یاد خاطرات کنی
با بغض و گریه تموم شب ُ بساط کنی
صدای مادرت از پشت در بیاد و یهو
مچاله شی تو پتو... بـــــــــاز احتیـــــاط کنی

ستاره ی شبت از شب سیاه تر باشه
و عشق ماه ِ تو از ماه ماه تر باشه
کسی نبینه ندونه نفهمه آخه چرا ...
[گذاشتی بره تا روبراه تر باشه]

گذاشتی بره تا زندگیش خراب نشه
نخواد بفهمه حقیقت چیه... مجاب نشه
دعا کنی واسه روزای شاد ِ خوشبختیش
ولی دعات برای تو مستجاب نشه ...

بشینی و به صدای صداش فکر کنی
به فکرتم ولی فکرم نباش... فکر کنی
به اونکه کُشتی و مُردی براش فکر کنی

به اینکه عشق تو از ماه ماه تر بوده
جدا شدن واسه اون به صلاح تر بوده
با یکی دیگه دیدیش...
روبراه تر بوده ...

احسان رعیت

پیک پیک

نمی گیرد کسی مثل نفس در سینه جایت را
چه باشی چه نباشی دم به دم دارم هوایت را

بجای شعر موسیقی ست کار هر شب و روزم
در آوردم از آنوقتی که نت های صدایت را

که چون آوای حزن آلود یک ساز است،انگاری
خدا روز ازل با نی عوض کرده ست نایت را

شراب سیب بر لب می گذارم پیک پیک انگار
به هنگامی که می بوسم پیاپی گونه هایت را

تمام شهر پا در کفش من کردند از وقتی
که می بینند دایم در کنارم جای پایت را

نمی گویم پس از این از تو چیزی چون رقیبم شد
برای هرکسی تعریف کردم ماجرایت را... 

جواد منفرد