هر بار خواست چای بريزد نمانده ای


رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای


تنها دلش خوش است به اينکه يکی دوبار


رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای


حالا صدای او به خودش هم نمی رسد


از بس که بغض توی گلويش چپانده ای


ديشب تمام شهر پر از جوجه فنچ بود


گفتند باز روسری ات را تکانده ای


خواهند مرد بعد تماشای رقص تو


مشتی نهنگ که لب ساحل کشانده ای


بدبخت من فلک زده من بدبيار من


امروز عصر چای ندارم تو مانده ای