آميزه
آميزه ای از بهار و تابستانيد
سبزيد پر از شکوه سروستانيد
تنهاييم از مرز جنون رد شده است
خانم خودتان که خوب در جريانيد
لبخند بزن دو چشم بارانی را
تجويز کنی نگاه درمانی را
يک شعله بخند تا به آتش بکشی
دانشکده ی علوم انسانی را
باران که گرفت غربتم را شستم
دلتنگی تلخ عزلتم را شستم
يک شب تو به خواب من مرا بوسيدی
يک هفته ی بعد صورتم را شستم
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر ۱۳۹۲ ساعت 7:29 توسط مزدک
|