بی فایده افسوس تو خوردم

افسوس که بی فایده افسوس تو خوردم


دل مال تو شد ضربه ی جاسوس تو خوردم


مهتاب شبی قایقِ خود با دل آرام


دادم به نسیمی که به فانوس توخوردم


چشمم به خیالی که پر از وسوسه ها بود


آهسته به هم رفت وُ به کابوس تو خوردم


تا ریشه دواندی به همه سمت وجودم


سرگشته شدم خسته به قاموس تو خوردم 


یک روز به نازی وُ دگر روز به بازی


نیرنگ زبان خوش وُ منحوس تو خوردم


کوتاه کنم قصه نباید به تو بد گفت


دل مُرد که عمری همه افسوس تو خوردم

 محمد محسن خادم پور

چشمتان زیباست بانو

منکه تقصیری ندارم چشمتان زیباست بانو


شعرتان انگیزه ی رنگین ترین رویاست بانو


قدِّتان در سرفرازی چاووشی خوانِ دلیجان


مویتان تعبیر موجِ نرم دریاهاست بانو 


 نازِتان ، آوازِتان پیچیده شد درتارِ شب ها


 قولِتان پیوسته ازاکنون به فرداهاست بانو


آنقَدَر پوشیده می خندی که شاید من نبینم


خود نمی دانی که ازرفتارتان پیداست بانو


معذرت می خواهم از گم کردن نظم بیانم


درعوض دل را ببین عاشق ترین تنهاست بانو


عابرم افتاده راهم سوی گندُمزاریغما


این همان ممنوع آدم بازی حواست بانو 


نوح را کشتی نشستن چاره ی دنیاست گویا


بهترین تدبیرتان ، تاثیرتان : اینجاست بانو


خوش به حالم شد در این جمعیت کشتی نشسته


گوشه ی چشمانتان گاهی به سمت ماست بانو


محمد محسن خادم پور

دشنه برداشته ام برسرخویش

دشنه برداشته ام برسرخویش


               می فشارم در مُشت


                    باید این " من " را کُشت


هرزه گرد نامرد


            هر کجا خواست مرا رسوا برد


از لب هر عسلی شیرین خورد


پای هربت شده ای رنگین مُرد


همه جا زنگیِ بد مستِ خراب


                         در تکاپوی سراب 


هیچ اندیشه نکرد


        مرد را مردی چیست


            نظم میدان به فداکاری کیست 


و ندانست تعادل یعنی


       جمعِ مجبورتقابل ، صفراست …


درنهایت اما


        تلخ شد شیرینی          


                 رفت هررنگینی …


مشت "من" وا شد ، پوچ


            دشنه وامانده وُ لوچ …


به چه ترتیب بکوبم به سرش ؟


                   که نماند خبرش !!!

محمد محسن خادم پور 

با من ازعشق نگو

با من ازعشق نگو


منکه در سنگستان


اسکلت از شب و آهن دارم


خسته ام ، بیزارم

نفسم بغض سیاه


خونم از قیر مذاب


فکرم آلوده به خواب


بسترم بمباران


شده از رنگ و صدا

 راستی رویا چیست


یادتان مانده شما


کوچه پس کوچه ی آن شهر قدیم


نه غمی بود وُ نه بیم


یادتان مانده که خوشبختی ما با ما بود


دستِ همسایه گُلی زیبا بود


مخملِ سرخِ شقایق لب رود


دل ما دریا بود


تو شنیدی پدرت وقت سحر


عطر نارنج تلاوت می کرد


از نگاه مادر


عشق برکت می کرد


از همان اول صبح


نور وُ شور وُ شادی


به گلستانه سرایت می کرد


 همه می دانستند


پشت پرچین نگاه


نوبت همراهیست


گره ها وا می شد


به بهای لبخند


من نمی دانم هیچ


من نمی دانم هیچ


چه فریبی آیا


سادگی ها را برد


گُل و دل شد در بند


و تبسم ترفند

محمد محسن خادم پور

آتشی شعله به کاه می زند

پس زده مثلِ آتشی شعله به کاه می زند


وسعت غصه های دل سکته به آه می زند  


همسفران سراب را هدیه به آب داده اند


تشنه ترینِ چشمه ها ناله به چاه می زند


حرمت پرده دار را دزد چراغ دیده برد


ساز صدا بریده را سوزِ سه گاه می زند 


قاصدکانِ دربه در بسکه به سایه رفته اند


منتظران نور را چشم به راه می زند


طاقت یارِ خسته را تهمت ناروا شکست


شهرطلوع خفته را خوابِ تباه می زند


بگذرد این کشاکش وُ گفته شود چه نکته ها


مرد عروس مرده را حجله سیاه می زند


محمد محسن خادم پور