داغ عشق

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم
خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم
خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم
من نالی خوش نوایم و خاموش ای دریغ
لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم
دستی به سینه ی من شوریده سر گذار
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم
زین موج اشک تفته و توفان آه سرد
ای دیده هوش دار که دریاست در دلم
باری امید خویش به دلداری ام فرست
دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم
گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز
صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم
هوشنگ ابتهاج (سایه)

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است 

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است 

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری 

دانی که رسیدن هنر گام زمان است 

تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است 

آبی که بر آسود زمینش بخورد زود 

دریا شود آن رود که پیوسته روان است 

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند 

بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است 

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه 

این دیده از آن روست که خونابه فشان است 

دردا و دریغا که در این بازی خونین 

بازیچه ی ایام دل آدمیان است 


هوشنگ ابتهاج

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته ذورق به گل نشسته ایست زندگی؟

در این خراب ریخته

که رنگ عافیت ازو گریخته

به بن رسیده راه بسته ایست زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه

ک همچو اژدها دهان گشود

زمین آسمان ز هم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد

هوا بد است

تو با کدام باد می روی؟

چه ابر تیره ای گرفته سینه تورا

که با هزار سال بارش شبانه روز هم

دل تو وا نمی شود

تو از هزاره های دور آمدی

در این درازنای خون فشان

به هرقدم نشان پای توست

دراین درشتناک دیو لاخ

ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست

بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامه وفای توست

به گوش بیستون هنوز

صدای تیشه های توست

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود

چه دارها که از تو گشت سربلند

زهی شکوه قامت بلند عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاه کن..

هنوز آن بلند دور

آن سپیده

آن شکوفه زار انفجار نور

کهربای آرزوست

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز رو نهی بدان فراز

چه فکر میکنی؟

جهان چو آبگینه شکسته ایست

که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت

چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ

که راه بسته می نمایدت

زمان بیکرانه را تو با شمار عمر ما مسنج

به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج

بسان رود که در نشیب دره

سر به سنگ می زند رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش..


....هوشنگ ابتهاج....

حرمان

حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست


آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست


این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم


که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست


آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر


انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست


به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت


آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست


این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست


گر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست


رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسید


علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست


صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع


لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست


تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد


هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست


سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز


ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست


غم‌کده


نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده‌ی خلوت این غم‌کده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی‌عشقی ما دید و دریغ‌اش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته‌ی ما به چه کارش می‌خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه‌ی توفانی‌ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه‌ی خود یاد کند

آن‌که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می‌گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

  هوشنگ ابتهاج

قصه پرداز

ارغوان شاخه همخون جدا ماندۀ من 

آسمان تو چه رنگ است امروز؟ 

آفتابی ست هوا، یا گرفته است هنوز؟ 

من در این گوشه كه از دنیا بیرون است 

آفتابی به سرم نیست 

از بهاران خبرم نیست 

آنچه می بینم دیوار است 

آه این سخت سیاه 

آن چنان نزدیك است 

كه چو بر می كشم از سینه نفس 

نفسم را بر می گرداند 

ره چنان بسته كه پرواز نگه 

در همین یك قدمی می ماند 

كورسویی ز چراغی رنجور 

قصه پرداز شب ظلمانی ست 

نفسم می گیرد 

كه هوا هم اینجا زندانی ست 

هر چه با من اینجاست 

رنگ رخ باخته است 


هوشنگ ابتهاج

لب خاموش

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی


این در همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی توکجا گوش می کنی


دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی


در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی


می جوش می زند به دل خم بیا ببین

یادی اگر ز خون سیاووش می کنی


گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی


جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی


سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی


هوشنگ ابتهاج

گیسو بگشا


وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی


تا با تو بگویم غم شب های جدایی


بزم تو مرا می طلبد، آمدم ای جان


من عودم و از سوختنم نیست رهایی


تا در قفس بال و پر خویش اسیرست


بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی


با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست


تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی


عمری ست که ما منتظر باد صباییم


تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی


ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای


بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی


افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع


در آینه ات دید و ندانست کجایی


آواز بلندی تو و کس نشنودت باز


بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی


در آینه بندان پریخانه ی چشمم


بنشین که به مهمانی دیدار خود آیی


بینی که دری از تو به روی توگشایند


هر در که براین خانه ی آیینه گشایی


چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست


خوش باد مرا صحبت این یار سرایی


هوشنگ ابتهاج

یک شب


با تو یک شب بنشینیم و شرابی بخوریم
آتش آلود و جگر سوخته آبی بخوریم 
در کنار تو بیفتیم چو گیسوی تو مست 
دست در گردنت آویخته تابی بخوریم
بوسه با وسوسه ی وصل دلارام خوش است 
باده با زمزمه ی چنگ و ربابی بخوریم 
سپر از سایه ی خورشید قدح کن زان پیش 
کز کماندار فلک تیر شهابی بخوریم 
پیش چشم تو بمیریم که مست است ، بیا 
تا به خوش باشی مستان می نابی بخوریم 
صله ی سایه همین جرعه ی جام لب توست 
غزلی نغز بخوانیم و شرابی بخوریم

هوشنگ ابتهاج