در چشم بسته ام پیدا نمی شوی

در چشم بسته ام پیدا نمی شوی


تو واقعیتی رویا نمی شوی


من با نگاه تو تب میکنم ولی


تو با تمام من شیدا نمی شوی


مثل حباب در کف های ساحلی


افسوس میخورم دریا نمی شوی


دیوانه می شوم از اشک های تو


با این همه جنون لیلا نمی شوی


تنهایی من از دلواپسی پر است


همدرد با دلم گویا نمی شوی


پاییز میرسد تو رفتی و دگر 


در خاطرات هم احیا نمی شوی


کابوس می شود هرشب خیال تو


حتی به خواب هم رویا نمی شوی...

الهام احمدی

هجوم ضربه های شک

اگر نگاه من تو را هزار بار خوانده است


هنوز هم سوال من که بی جواب مانده است


شروع راههای تیره و هجوم ضربه های شک


و آتشی که شعله اش در التهاب مانده است


در این سرای حیرت و نهایت جنون ببین


همیشه بودنم کنار اضطراب مانده است


چگونه دست میبری به عمق خوابهای خوش


که هرچه نقش میزنم همه برآب مانده است


تو آن هوای تازه ای که مست میکنی ولی 


گذشته خمار من در این خراب مانده است


تمام میشود شبی تمام لحظه های سخت


به خواب میرود دلی که در عذاب مانده است


دوباره یاد مرگ و مرگ یادها درون من


و پرسشی که در سکوت بی جواب مانده است...

الهام احمدی

تو را بسیار میخواهم

کمی هم بغض من باشی تو را بسیار میخواهم


اگر آن دفعه بخشیدم ولی اینبار میخواهم


در آن لحظه که دنیایم سیاه از غصه و غم هاست


نگاهی را از آن چشمان بی تکرار میخواهم


شبی در آسمان ابری من ماه کامل شد


همان شب را کنار تو هزاران بار میخواهم


فقط یک بار میخواهم برای آخرین خواهش


که باید های تو باشم کمی اجبار میخواهم


تو را میخواهم ای تنها نه از اندوه تنهایی


اگر باشی وجودت را پریشان وار میخواهم


همیشه در درون سینه ام چیزی فرو میریخت


برای فصل ویرانی خود دیوار میخواهم


در آن پاییز رویایی فقط دستان تو کم بود


تو را در زیر باران با تب و رگبار میخواهم


بیا هم بغض من باش ای دلیل بغضهای من


اگر باشی و یا نه من تو را بسیار میخواهم...

الهام احمدی